نگرانی یه مامان

تصمیم دارم ملوسک رو بذارم مهد...

آخه دیگه خیلی ناجوره.. مامان بنده خدا هر جایی میخواد بره یا باید کنسلش کنه یا اگرم بره من باید ملوسک رو با خودم بیارم سر کار...

این وروجکم که اینقدر شیطون شده که دیگه ساعتای آخر اعصابمو خراب میکنه... شیطونیای خاص خودشه.. مدام میخواد بره ددر... البته از حق نگذریم همکارامم خیلی سرگرمش می کنن مخصوصا یکی از همکارامون که از اولی که ملوسک رو میارم تا وقتی می برمش مدام بغل اونه و باهاش بازی می کنه...

یکی از کارایی که می کنه و شدیدا عصبانیم می کنه اینه که کلی کار دارم انجام و چند تا صفحه تو کامپیوتر بازه یه مرتبه میاد دکمه ری استارت رو می زنه و دیگه هیچی به هیچی...

دارم دنبال یه مهد خوب می گردم که نزدیک خونه ومحل کارمم باشه... ازطرفی هم نگرانی هایی که هر مادری نسبت به مهد داره رو هم دارم .. مثل مریضی.. شیطنت هایی که از چند تا مثل خودش یاد می گیره... یا بدتر از همه اینکه وقتی حرف زدنش کامل بشه.. حرفهای زشت ...

به هیچکی هم نمی تونم اعتماد کنم که بیاد خونه و به عنوان پرستار ازش مراقبت کنه.. کلا با این یه فقره شدیدا مشکل دارم...

تنها راهی که می مونه همون مهده... که می گم باید یه مهد خوب پیدا کنم...

البته جاهایی هستن که وابسته به دانشگاه هستن و احتمالا می تونیم استفاده کنیم.. خوبیش اینه که باز با یه بچه هایی هم بازی می شه که پدر و مادراشون هم رو تربیتشون حساسن.. البته منظورم این نیست که اگر بچه هایی که پدر و مادرشون فرهنگی یا شاغل نیستن بی ادبن.. نه .. اما خب دیگه یه جورایی اینجور مهد کودکها خاص هستن... برای منی که حساسم... به خاطر همین باید پیگیر بشم ببینم می شه استفاده کرد...

امروز مامان می خواست بره ختم.. این شد که ملوسکو با خودم آوردم سرکار... البته الان ساعت دو و بیست دقیقه است و باباش ساعت 2 اومد دنبالش و بردش.. نتیجه اش سردردیه که الان دارم و خستگی ...

بماند که هفته پیشم سه شنبه و چهارشنبه هم باز با خودم آوردمش...

نمی تونم ایرادی بگیرم از ملوسک.. اون بچه است و هنوز عقلش به خیلی چیزا نمی رسه... گناه د اره.. واقعا این بچه هایی که مادرشون شاغله خیلی سختی می کشن... اون کجا که خونه باشی و ازصبح به بچت و زندگیت برسی و اونجوری که دلت میخواد بچتو تربیت کنی و اونجوری که می خوای آموزشش بدی.. این کجا که بچت هی دست به دست بچرخه و هزار جور تربیت بشه...

به خاطر این همه قسط و قرض و وام و اینجور چیزها و صد البته استقلال مالی خودم هم که نمی شه قید کار رو زد ...

نمی دونم والا...

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيرين

بعنوان یک مادر که بچه خودش را زود هنگام در مهد کودک گداشته ، میگویم که مهد بیشتر برای مادران ترسناکه تا بچه ها. اینرو بدون که در روزهای اول و حتی ماه اول شاهد بیقراری و گریه عسلت خواهی بود. اما هر چقدر تو بعنوان یک مادر آرامش درونی و بیرونی بیشتری داشته باشی ، دخترت زودتر به شرابط عادت میکنه. اینرو از تجربه خودم و دیگران میگویم. اول با خودت کامل کنار بیا و بعد بذارش مهد. تصمیمت رو بگیر و پای آن بایست ، بدون ملامت خود یا خودخوری و یا تحت تاثیر حرف بقیه قرار گرفتن. اگر تصمیم به مهد گذاشتن گرفتی ، ایمان بیاور که این تصمیم با توجه به شرایطت ، بهترین تصمیم برای تو و دخترت بوده. بنابراین وقتی صبحها شاهد گریه دختر گلت و جدا نشدنش از حودت میشی ، اگر چه طبیعیه که ناراحت میشی ، ولی از درون آرامشی داری که از ایمان به کارت اومده . جالب اینه که بچه ها این آرامش رو خیلی زود و کامل میفهمند.

شيرين

در ضمن بدان موضوع خیلی هم سخت نیست. اگر که قوی باشی که میدونم هستی. من یک خواننده قدیمی تقریبا خاموشت هستم و تو رو بعنوان یک زن قوی میشناسم.

عطیه

کار خوبی میکنی... یکی دو هفته سختی داره اما بعدش میبینی که کلی با اشتیاق میره... توکلت به خدا باشه گلی...

راضیه

اای که این مشکل منم هست الانم شادی با منه تو مرکز[شرمنده][رویا]

راضیه

اای که این مشکل منم هست الانم شادی با منه تو مرکز[شرمنده][رویا]

نگار

وای خیلی سخته ،‌ باعث شد که کمی فکر کنم و ببینم من باید در آینده چیکار کنم منی که حتی خونه مامانم اینا توی شهری که زندگی می کنم نیست!!!!! ولی خوب هر چه پیش آید خوش آید ، چیکار می تونم بکنم راستی لینکت کردم عزیز[ماچ]

شیلا

انشاا... مهد مناسبی پیدا کنی که خیالت جمع باشه

سميه مامان ایلیا

منم واسه همین چیزاشه که تا حالا ایلیا رو مهد نزاشتم. البته یکی دو بار که راضی شدم بزارم ایلیا همکاری نکرد حالا هم دو دلم. اما منم شاید از هفته دیگه بزارمش . از خونه موندن که بهتره براشون لااقل با همسن و سالاشون بازی میکنن انرژیشون تخلیه میشه . نمی دونم والا!

آرزو

قربونت برم من از اون روز هی می خوام بیام کامنت بذارم بگم وایییی که چه خوشکل خانومی هست این مادر خانومی. هی وقت نکردم. خلاصه که ببخشید. واقعا واقعا خوشحال شدم که دیدمت عزیزم. چشمات خیلی خوشرنگه مژگان! گفته بودن بهت؟ درباره این پستت هم من واقعا درک می کنم اما چون نی نی ندارم جوابی هم ندارم. انشالله هر طور صلاحه پیش بیاد و تصمیم درستی بگیری.بوس